سیری بر جریان روشنفکری(بخش اول: مقدمه ای از دیار کرد)
مقدمه دیار کُرد برسیر جریان روشنفکری
از مفاهیمی که در حوزه ی تجربی غرب به وجود آمد و نفوذ آن به خارج از این حوزه به کشوری
چون ایران باعث انحراف و قلب معنی آن شد،پروسه و پروژه مدرنیته است.مدرنیته حاصل
یک رنسانس فکری-اعتقادی-اقتصادی در غرب است که تمام مظاهر سنت را به چالش
می کشاند و در این گذر خیلی از مفاهیم تغییر و اصلاح و خیلی دیگر به کلی طرد می شود.در دل
این تغییرات است که مفهومی به نام طبقه متوسط شکل می گیرد که شاید بتوان نام اجرا کنندگان
اصلی مدرنیته را به آنها داد.و بعدا همین طبقه متوسط پایگاه گروهی پیشرو در جامعه
می شود به نام روشنفکران.مدرنیته که پدیده ای غربی و در برگیرنده ی مفاهیمی هستی شناسانه
و نیز مفاهیمی اجتماعی،اقتصادی و فرهنگی است،هنگامی که وارد کشوری خارج از آن
می شود معنایی واژگون می یابد و به جای آنکه مایه ی دگرگونی در عرصه های گوناگون
شود مفهومی کاریکاتور گونه می یابد.
با نگاهی به تاریخ به نظر می رسد که لایه های اجتماعی پیشامدرن در ایران همانند اشراف،
نظامیان سنتی و روحانیون،جزچند مورد استثنایی،کمابیش پذیرای مدرنیته نبوده اند.مفهومی که نیاز
به تمرکز و توجه بیشتر دارد و از پس مدرنیته غرب و همچنین دموکراسی ولیبرالیسم سر بر
آورده،مفهوم "شهروندی"می باشد که با واژه "شهرنشینی"،پدیده رایج در ایران تفاوت دارد.
شهروندی یعنی گفت و گو،شهروندی یعنی وجود رابطه افقی بین شهروندان با هم و با دولت،یعنی
اینکه دولت نه نگاهی قیم مابانه،که نگاهی نگهبانانه به مردمان داشته باشد.با این وجود به نظر
می رسد استعمال واژه های شبه مدرنیته و شبه طبقه متوسط و شبه روشنفکر در جامعه ایرانی
به دور از واقعیت نباشد!
چیزی که امروز ذهن ما را درگیر کرده این است که چرا هنوز تجربه مدرنیسم دست کم در ابعاد
سیاسی و اجتماعی خود چیز زیادی برای ما به ارمغان نیاورده است وچرا پرسش های اساسی ما
(یا به قولی پرسش های لعنتی)از دوران قاجار(شایدم بتوان گفت که موفقترین روشنفکران ایرانی،به
علت عدم تاثیرو وجود جریان چپ ،مال همین دوران بوده!)به بعد هنوز به همان حال باقی مانده
است و چرا دموکراسی،هم به مفهموم یک شیوه زندگی و هم به مفهوم سیاسی خود در جامعه ما
نهادینه نشده است؟"یکی"از علت ها، دلبستگی نداشتن رهبران فکری جامعه به دموکراسی
است.اکثر روشنفکران که از طبقه خود بریده اند درعمل،گاهی اوقات اندیشه های پایگاه طبقاتی
پیشامدرنی خود را بروز می دهند!برای نمونه یکی از بزرگترین روشنفکران اثرگذار در پهنه ی
ادبیات و حتی اجتماع،صادق هدایت است که به نظر می رسد پیشروتر از افراد هم نسل خود و
چه بسا نسل های بعدی بوده است،به گونه ای که پس از گذشت چندین دهه از انتشار بوف کور،
هنوز این اثر تنها اثری است که عناصر ادبیات پیشرو مدرن را در خود دارد.ولی همو در لا به لای
جمله های استوار و از پیش اندیشیده شده و در همان حال سورئال آن،طعنه هایی گزنده به
فرودستان اجتماع می زند،یا در بوف کور در جایی می نویسد که اینان تنها کسانی هستند که کل
بدن آنها روده ای است که شکم را به آلت تناسلی پیوند می دهد.دراینکه اجتماع ما در آن زمان
عقب مانده بود،تردید نیست ولی در این نقطه حساس است که روشنفکر باید تعهد سنگین خود
را در بیرون آوردن مردمان خوار و بی بهره از حقوق اجتماع و شهروندی از مغاک تیره
روزی، با تلاش،نشان دهد،هر چند چنان که پیش آمده است،همین مردمان در برابر اندیشه هایش
بایستند یا از پشت به وی خنجر بزنند!!(این قضیه به قول خود هدایت تلخ و گس است،
همچون کونه ی خیار).
به دلایل زیاد گفتنی و ناگفتنی سیر جریان روشنفکری در "کردستان"،شکل و روند متفاوتی داشته،
به همین دلیل مقاله ای که ما برای شما انتخاب کردیم به طور اختصاصی و کامل به این موضوع
پرداخته و ما در مقدمه(آنهم چه مقدمه ای!مقدمه ی ما هم برای خودش شده یک مقاله جدا!)
کوشیدیم به علت جلوگیری از تکرار مکررات و استفاده بیشتر شما از این مطالب(همانطور که تا
اینجای مطلب خواندید!) از منظر دیگر و در ظرف مکانی و حتی متفاوت تری به این موضوع
بپردازیم.از دل یک یادآوری کوتاه می توان گفت که روشنفکری از دل مدرنیته برمی خیزد،
زیرا درونمایه روشنفکری،پرسشگری ونقادی است و این خود عنصر ذاتی مدرنیته است.یکی از
جنبه های مدرنیته که از پس تجربه تاریخی غرب سر برآورده،نقد گذشته وسنت است و نیز
تقدس زدایی از اشیا و اشخاص.که این به گونه ذاتی با خواست جوامع سنتی که پایبندی و تقدس
بخشی به اشیاء و اشخاص(تابو و توتم آفرینی)است،سازگاری ندارد،زیرا در جوامع سنتی
کما بیش جای چیزی به اسم پرسش خالی است.انسان سنتی چنان در فضای پیرامون خویش غرق
است که مجال و توان اندیشیدن در خود نمی بیند.در این فضا وقتی که این اجتماع از درون یا
بیرون دستخوش دگرگونی می شود واکنش های متفاوت و متضادی نشان می دهد.داریوش شایگان
در این زمینه می گوید:این جوامع یا یکسره در مدرنیته حل می شوند یا موضعی بنیادگرا و نفی
کننده در برابر مدرنیسم وویژگی های آن می گیرند،یا به گونه ای استثنایی می کوشند عقلانی رفتار
کنند تا خود را همخوان با مدرنیته و هماهنگ با دستاورد های آن نشان دهند و در همان حال گوهر
اصلی خود که همان هویت است،حفظ کنند.در این نقطه حساس است که روشنفکر کارکرد
خود را می یابد.
به همه ی دوستان علاقه مند و خوانندگان این متن در راستای این مطالب عرض کنم یکی از
برجسته ترین اندیشمندانی که درباره ی گوهر روشنفکری گفته و نوشته،آنتونی گرامشی است
که همانطور که می دانید در مطلب مربوط به قاضی محمد هم از افکار این اندیشمند استفاده شده است.
با نگاهی به گذشته فکری ایران و غرب درمی یابیم که روشنفکری فرآورده ی مدرنیته است.
اندیشمندان در جهان پیشامدرن همانند فیلسوفان،روحانیون،شاعران،ادیبان و هنرمندان را نمی توان
روشنفکر نامید.هر چند پاره ای از آنان انتقاد هایی به اجتماع خود داشته اند(حافظ،عبید زاکانی
و...).زیرا پرسشگری هستی شناسانه،از عناصر بنیادین روشنفکری است.این پرسشگری،هستی
اجتماع را هدف قرار می دهد و پس از آن باور ها،شیوه زندگی،رفتار ها و برسر هم جهان سنتی
را به چالش می خواند.ولی همچنان که گرامشی می گوید،روشنفکر در خلاء وجود ندارد.روشنفکر
برآمده از همین اندیشه ها و باور ها وهمین شیوه ی زندگی و بر سر هم همین گذشته ای است که
پیرامون او را همانند آب فرا گرفته است.او پرسشگری را از خود می آغازد،از خویشتن خود و
نیز از جهان پیرامون خود.ولی اینکه بتواند از پیرامون خود رهایی یابد،کاری نه ناشدنی که
بسیار دشوار است.روشنفکر با طبقه خود گره خورده است.به تعبیر گرامشی دو گونه
روشنفکر وجود دارد:روشنفکر درطبقه و روشنفکر بر طبقه.
با افکندن نگاهی به شیوه ی زندگی و اندیشه های طبقات پیشامدرن درمی یابیم که بن مایه ی روابط
آنها،اندیشه الیتیستی است که بر خلاف اندیشه دموکراتیک که وجهی افقی دارد،به گونه ی عمودی
تعریف می شود.(مراد از رابطه عمودی این است که که فرد یا کسانی اندک شمار در راس قاعده
اجتماع قرار دارند و دیگران در سایه وجود واندیشه آنانند).همچنان که رابطه ی میان خدایگان و
بنده رابطه ای عمودی است،رابطه میان پادشاه و رعیت نیز عمودی است و به دنبال آن،نمود
این رابطه عمودی را در پهنه های گوناگون اجتماع همانند رابطه استاد وشاگرد،پدر
وفرزند،ارباب ورعیت،مراد و مرید و ... می توان یافت.
دموکراسی را می توان روندی دانست که دگرگونی های بنیادی در روابط اجتماعی پدید می آورد که از
برجسته ترین آنها،نشستن رابطه افقی به جای رابطه عمودی است.روشن است که در این مسیر،
از دیدگاه سیاسی،نهاد سلطنت یا یکسره کنار گذاشته می شود یا در سایه قدرت ملت قرار می گیرد و
تنگنا های بسیار برسر راه اعمال قدرت مطلقه وبی مرز واندازه ی شاه پدید می آید،به گونه ای که
برای نمونه در قانون اساسی مشروطه ایران،سلطنت موهبتی معرفی می شود که از سوی خداوند
ولی به دست ملت به پادشاه عطا می گردد.این همان تجربه تلخ شبه مدرنیسم است که نمی گذارد
دست کم آن"موهبت الهی"در قانون اساسی نیاید.چنین است که دستاورد های مشروطه،به
گونه ای خنده آور"عدل مظفر"نام می گیرد.گویی این شاه بوده که مشروطه را به ایران و
ایرانیان بخشیده است.
ادامه مقاله در بخش دوم