مدرنیته پیروز

نگاهی به چالش های فکری هابرماس و نمایندگان نظریه ی انتقادی

کار فلسفی – نظری هابرماس موقعیت مهمی را در گفتمان اجتماعی - سیاسی غرب به خود اختصاص داده است. ((رودریک)) مدعی است که هابرماس تلاش بسیاری از خود نشان داده است که تئوری انتقادی را خارج از تأثیرات مارکس بازسازی می کند. علاوه بر این هابرماس آرای کانت و هگل را برای بازسازی مارکسیسم به منظور توسعه ی رهایی سازی جامعه مورد استفاده قرار داده است. او بسیار استادانه انتقاد وسیعی از روش های مسلط در جامعه ی مدرن که در تئوری انتقادی مکتب فرانکفورت ترسیم شده بود به دست داد. علارغم این انتقاد، هابرماس در دو دهه ی گذشته بیشتر اثباتی و مشتاقانه به دنبال یک سنت فلسفی کلاسیک (روشن اندیشی) است. در همان زمان فیلسوفان نئو نیچه ای زیادی تحت عنوان ((پست مدرن)) و ((پسا ساخت گرا)) که روشن اندیشی را به زباله دان اندیشه های تاریخی می انداختند رشد پیدا کردند و ادعا می کردند که فرا روایت هایی مانند ((پیشرفت)) و ((آزادی)) شکست خورده و آن عقلانیت غربی به تاریخ پیوسته است.

هابرماس معتقد است انتقاد هایی که نئو نیچه ای ها در مورد روشن اندیشی بیان داشته اند محکوم به شکست است زیرا آنها معنی جهت را گم کرده اند. همچنین هابرماس، فوکو را به (( نظام هنجاری پر رمز و راز و عدم عقلانیت)) متهم ساخته است. این که فوکو نمی توانست معیار ها یا استاندارد هایش را تعبیر کند هابرماس را وا داشته بود که فکر کند وی مستلزم هر نوع محکومیتی است. همچنین به خاطر تسلط قدرت نئونیچه ای ها بر روی استدلال مخالف، هابرماس آنها را نیز شایسته ی هر نوع محکومیتی می دانست. اگر چه این امر تا اندازه ای خیالی است اما خلاصه ی نزاع میان هابرماس و فوکو نشان می دهد که آیا فوکو با استفاده از دیدگاه های ما قبل مدرن و فرامدرن به عنوان منتقد مدرنیته شناخته می شود یا نه؟  هابرماس بر خلاف انتقادهایش از مدرنیته، ضد مدرنیته را به خاطر استنباط های ارتجاعی مورد بررسی قرار داده و مشتاق است سنت روشن اندیشی مدرن را بازسازی و از نو تعریف کند. فرضیه ی اصلی هابرماس این است که پروژه مدرنیته باید توانایی ماندن را داشته باشد و تشخیص هورکهایمر، آدورنو، نیچه ، هایدگر، فوکو و دریدا نادیده گرفته شود. وظیفه ی اصلی هابرماس این است که ((پروژه مدرنیته)) را بوسیله ی شناخت از طریق تئوری اختصاصی خود یعنی تئوری ارتباطات تقویت کند. بنابراین رسالت اصلی او فائق آمدن بر بدبینی در مورد مدرنیته ی اخیر و نادیده گرفتن اسلافش در فرانکفورت از جمله آدورنو و هورکهایمر به وسیله ی تحلیل وضعیت دشوار در مرکز قرار دان عقل در پارادایم کنش ارتباطی است.

سنگ بنای مدرنیسم : کنش ارتباطی     

از دیدگاه هابرماس تئوری ارتباط در خدمت افشای مستمر میان زبان انسان و ارزش های احاطه شده در پروژه ی مدرنیته است ؛ ارزش هایی که او امیدوار است به ثبات برسند. از نظر ((راسموسن)) اختلاف میان تحلیل همزمان و ناهمزمان بودن (( سوسور)) بیانی است برای تفکر ریشه ای هابرماس. او سعی می کند پروژه مدرنیته را از طریق زبان که با مدل هم زمان شناخت زبان ترکیب شده است بازسازی کند. زبان ابزاری است برای  بسیاری از اشکال بنیادین عمل اجتماعی، یعنی تئوری او که همان کنش ارتباطی است. هابرماس کنش ارتباطی را به این صورت تعریف می کند : (( کنش ارتباطی شکلی از تعامل اجتماعی است که در آن اندیشه های کنش گران از طریق مبادله ی کنش ارتباطی ، هم پایه یا متناسب می شود و با بکار گیری یک زبان ، موقعیت رسیدن به فهم میسر می گردد.)) جامعه شناسی هابرماس مرکب از ابعاد خرد و کلان است. او از نظریات ((مید)) و ((دورکیم)) به مثابه ی یک پل نظری برای توسعه ی کنش ارتباطی استفاده می کند. او چارچوب ((ارتباط زبانی )) را به مثابه ی یک راه جدید ثبات پروژه مدرنیته می بیند و می خواهد از طریق کنش ارتباطی نشان دهد که چگونه انتقال از جامعه ی سنتی به جامعه ی مدرن شامل گسترش سکولار کردن رفتار به هنجار و بازسازی شده است. تفاوت هایی که هابرماس بین (( کنش جهت داده شده ی معطوف به موفقیت)) و (( کنش جهت داده شده ی معطوف به شناخت)) و همچنین تفاوت هایی که میان زمینه های عمل اجتماعی و غیر اجتماعی قائل شده ، ارزیابی او از شایستگی ارتباط بین کنش گران اجتماعی را موجب شده است. عمل جهت داده شده ی معطوف به  موفقیت به وسیله ی قواعد انتخاب عقلانی اندازه گیری می شود، در حالی که کنش جهت داده شده معطوف به شناخت از طریق (( کنش ارتباطی)) اتفاق می افتد و ظهور این کنش به وسیله ی روابط متقابل و گروهی به منظور کسب شناخت از طریق مشارکت های جمعی به وجود می آید. روایت به کمال مطلوب رساندن کنش ارتباطی وضعیتی است که هابرماس آن را (( ارتباط نامنسجم)) می نامد. این ادعای به هنجار شامل تلاشی است برای تشخیص ویژگی های عمومی ارتباط در ساختار و ترکیب خود و مشخصه ای که بقایای آن خارج از عقلانیت تجربی و اثباتی است. هم چنین (( رودریک )) عقلانیت ارتباطی را به عنوان تلاشی برای تشخیص تجربی توسعه ی تاریخی ساختارهای عقلانی و نیز به عنوان تلاشی برای تقویت پیچیده کردن عقلانیت در حوزه های مدرن بخصوص حوزه های مختلف زندگی تفسیر کرده است؛ مانند اقتصاد، نظم سیاسی و فرهنگ که بنیان آنها بر اساس تقاضاهای منطقی استوار است و باید توضیح داده شوند. هابرماس تصور می کرد که باید جهان پدیدار شناختی یا ((جهان / زیست)) به عنوان نشان متنی برای ارتباط تئوری کنش با فرایند عقلانیت معرفی شود. این پیوستگی نه فقط نیازمند فهم این موضوع است که کنش گران خاص چگونه ممکن است به صورت عقلانی مورد قضاوت واقع شوند بلکه نیازمند این نیز هست که چگونه به کمک حوزه های مُجزای زندگی تحت شرایط مدرنیته پتانسیل عقلانیت باقی می ماند. در برخی مواقع میزانی از عقلانیت یا بهتر است بگوئیم آثار (( عقلانی کردن)) در اعمال خاص به کار گرفته می شود. بنابراین رفتار عقلانی زندگی روزمره را میسر می سازد و کنش انسانی فی النفسه کنشی معقول باقی می ماند تا جایی که به طور کامل نمی توانیم اندیشه ی منطقی را در تجربه ی هر شخص تحلیل کنیم، پس آن را بدیهی و مسلم فرض می کنیم. در نتیجه هابرماس به صراحت درک کرده است که(( جهان/ زیست)) را به عنوان یک عالم هستی روزمره ی مسلم فرض کند. از نظر هابرماس((جهان / زیست)) به وسیله ی شیوه ی عمل سنتی و روزمره ی کارهایی که انجام می دهیم کنش ارتباطی را اشباع می کند. جهان / زیست تعبیری اولیه از اشکال زندگی مرتبط به هم همراه با نیاز های رفتاری روزمره است.

در اینجا عقلانیت هم کلید تسلط و هم کلید رهایی سازی است. از نظر هابرماس عقلانی کردن به وسیله ی تغییر اجتماعی جهان / زیست راهی است که بوسیله ی آن رها سازی عملی می شود.گفته می شود که فرایند عقلانی کردن جهان / زیست از طریق کنش ارتباطی اتفاق می افتد، در حالی که فرایند عدم عقلانیت تغییر ، از طریق عمل استراتژیک به وقوع می پیوندد. هابرماس بوسیله بسط و گسترش تئوری عقلانیت ((ماکس وبر)) ادعا می کند که جامعه از طریق خطوط متمایز و عقلانیت مترقی می تواند رشد کند. به طور کلی هابرماس یک تئوریسین التفاطی است. همچنین تصویری از نظام اجتماعی ((پارسونز)) را برای ابراز این نکته به دست می دهد که این نظام بیشتر دگرگون شده است و حتی نسبت به جهان / زیست بیشتر به صورت عقلانی درآمده است. نکته ی مهم این است که جهان / زیست و نظام اجتماعی بیش از آن چه انتظار می رود از یکدیگر متمایز شده اند. این خطوط شباهت زیادی با ((قفس آهنین مدرنیته)) که ((وبر)) بیان داشته است دارند. اما هابرماس ناامیدی موجود در ((قفس آهنین)) را یک امر مسلم و ضروری نمی داند. ما به وسیله ی جایگزینی آرزوهایمان و به خاطر زندگی مشترک در برابر عقلانیت غیر قانونی ایستادگی می کنیم. گفته های هابرماس به وسیله ی جنبش هایی از جمله فمنیسم، طرفداران محیط زیست و حامیان جهان/ زیست آشکار شده است.

لیوتار در مقابل هابرماس

اندکی پس از انتشار تئوری (( کنش ارتباطی)) هابرماس، در تئوری اجتماع غربی بحثی تحت عنوان ((پست مدرنیسم)) ظهور کرد. این بحث توسط دریدا ، بودریار و لیوتار برانگیخته شد وآن را راهی برای فرار از سنت ها می دانستند.از نظر لیوتار پروژه مدرنیته ی هابرماس کامل شده و جوامع وارد ((شرایط پست مدرن)) شده اند. لیوتار مدعی است که مدرنیته بدون فاصله ی تاریخی خود از دستاوردهایی که کسب کرده است قادر به فکر کردن یا کسب خرد در مورد خویش نیست. به توجه به دیدگاه لیوتار من معتقدم که پروژه مدرنیته (عمومیت خرد) ترک یا فراموش نشده است اما تخریب یا برچیده شده است. علاوه بر این لیوتار انتقاد  کوبنده ای به هابرماس وارد کرده است که چگونه او اصطلاح ((مدرن)) را برای تعیین هر علمی که خود را با ارجاع به یک ساخت فرا گفتمانی و یک جاذبه ی صریح تا حد یک روایت ممتاز مشروعیت می بخشد به کار می برد. مانند دیالکتیک روح، هرمنوتیک معنی، رهایی سازی عقلانی و ... مفهوم (( پست مدرن )) به وسیله ی لیوتار بیشتر به عنوان فرا روایت هایی به سوی دیرباوری تعریف شده است. یعنی آنجا که فرا روایت ها می توانند مشروعیت کسب کنند ، آنها را مورد سؤال قرار دهد. سؤال لیوتار اینست که چرا هابرماس بیشتر به یک فرا روایت مانند کنش ارتباطی که یک روایت کلی و انتزاعی برای رهاسازی است اشاره دارد؟ او معتقد است که در حال حاضر این دیدگاه به شکل ناامیدکننده ای منسوخ شده است. لیوتار کاملاً مخالف ساخت های زبانی متافیزیکی و فلسفه ی علم است. او مفهوم ((چندگانگی تقلیل ناپذیر)) را برای ساخت های زبانی که با توجه به قواعد مخصوص به خود بیان می شوند و شکل قانونی و عملی به خود می گیرند بیان کرده است. پست مدرنیسم اشاره به جنبشی فراتر از روایت های مدرنیستی هابرماس دارد که از طریق رشته های علوم اجتماعی و انسانی در طول قرن 21 شهرت مجازی کسب کرده است. مباحث گوناگونی وجود دارند که در تحلیل های پست مدرنیسم سهیم هستند و تفسیرهای لیوتار را به هم مرتبط می سازند : 1- بدگمانی نسبت به مفهوم حقیقت مطلق و عینی : ((حقیقت)) به عنوان متن، موقعیت و مشروط دیده می شود.

2- تأکید بر جزئی شدن به جای توجه به کل و تلاش مجددی که دور از کلیت و به سوی خاص گرایی در جریان است.

3- ارجح داشتن قدرت محلی نسبت به قدرت متمرکز کننده ی دولت ملی و (( تمرکز زدایی)) یا فرایند دموکراتیزه کردن قدرت.

4- واقعیت یک امر تظاهری است و از جهت دیگر به روشن شدن مفهوم کمک زیادی نمی کند. واقعیت به عنوان یک حقیقت عام و جهان شمول مورد شک است.

5- ما رشد و تحکیم فرهنگ مصرفی را می بینیم که متمایل به نگهداری ((قدرت)) در دست مصرف کنندگان است، اما این برابری مصرف کنندگان می تواند از طریق تمهیدات بازار وتحریف گفتمان های آزادی مصرف به وسیله ی دیکته کردن هزینه ها در بازارهای جهانی تحریف شود. سرانجام اینکه اختلاف و گوناگونی مورد تأکید است و ارزش آن بیشتر از همانندی و همگنی می باشد.

دریافت وسیع مباحث پست مدرن خشم زیادی را به دنبال داشته و بیشتر محققان را از خود بی خود کرده است. مایه ی تعجب نیست که می بینیم هابرماس عکس العمل شدیدی در مقابل (( پست مدرنیسم )) دارد. از نظر هابرماس افراد با یک انتخاب استراتژیک بنیادی روبرو هستند که او آن را اینگونه بیان کرده است : (( یا سریعاً تمایلات روشن اندیشی اتخاذ کنید یا پروژه مدرنیته را آن گونه که ناتمام است رها سازید.)) هابرماس از پروژه مدرنیته در برابر انشعاب تئوریکی پست مدرنیته ی لیوتار دفاع کرد. از نظر او ، لیوتار در شناخت این مطلب شکست خورده است که : ((مدرنیته در گنجایش عقلانی و دورنمای آن نسبت به آینده دچار اختلاف و درگیری است)). هابرماس در (( گفتمان های فلسفی مدرنیته)) تشخیص داد که تئوری های پست مدرنیستی که ریشه در عدم عقلانیت داشته اند متأثر از تئوری های هایدگر و نیچه بوده اند. با افزایش فن آوری ، مدرنیته هرگونه احساس اصول گرایی و امنیت هستی شناختی را هم برای جامعه و هم برای فرد از بین برده است. بنابراین هابرماس ادعا می کند که پروژه مدرنیته نا تمام بوده و حاوی ظرفیتی تحقق نیافته برای رهایی سازی است. پروژه مدرنیته پتانسیلی برای افزایش عقلانیت اجتماعی، عدالت و اخلاق ایجاد کرده است. اما این پتانسل فقط به وسیله ی افزایش شناخت و حمایت مرزهای اخلاقی عقلانیت می تواند تحقق پیدا کند.

هابرماس زیر ذره بین

چرا مجبوریم با نظر هابرماس و تئوری اجتماعی او در قرن 21 همراه شویم؟ کار هابرماس کلی و پیچیده و همراه با تراکم بحث های تئوریکی است که به مقدار زیادی در معرض ژرف نگری قرار گرفته اند. رقیب نظریه هابرماس یعنی (( نیکولاس لاهمن )) به شکل تحقیر آمیزی ادعا کرده است که : (( بحث ها و زمینه های به مراتب متعددی برای عنوان شدن وجود دارد. تا زمانی که به صورت دقیق و پیشاپیش مشخص نشده باشد که کنش ارتباطی شامل چه چیزی می شود، نمی تواند به هیچ چیزی منجر شود.)) علاوه بر آن ((دورن)) مدعی است که هابرماس بین دو زمینه برای تحلیل تمایز قائل نشده است. اول مصلحت گرایی عام رسمی و دوم  تحقیق تجربی.این دو حوزه نمی توانند به سادگی با هم تلفیق شوند و مرزهایی که هابرماس برای این دو قائل شده است واضح نیستند. هم چنین ((برند)) موقعیت هابرماس را به خاطر خصومت او با تحقیق تجربی و منطق قیاسی زیر سوال برد.همگام با این دو انتقاد (( تبرن)) نیز هابرماس را به خاطر انحراف از ((مسیر علم تحقیقی)) به وسیله ی توسعه ی یک عرفت شناسی ((نظری)) که بدین وسیله منجر به طرد مفاهیم اساسی نئومارکسیست ها می شود مورد انتقاد قرار داده است که نوعی شایستگی در این انتقاد نهفته است. معرفت شناسی ذهنی هابرماس امتیاز های مفیدی برای علوم تجربی ایفا کرده است و این یکی از دلایلی است که نمی تواند ایدئولوژی مارکسیسم را دنبال کند. مایه شگفتی است که نابرابری جنسی و نژادی هنوز دو پدیده ی مدرن هستند و زمینه هایی اجتماعی که هابرماس برای یکپارچه کردن تصدیق بیان داشته است شکست خورده اند.ما ممکن است بپرسیم : این یک واقعیت است که ورود به (( پروژه مدرنیته )) که گفتمان های عقلانی را به هم مرتبط ساخته از سوی مردان بیشتر از زنان مورد طرفداری قرار گرفته است. روشن اندیشی پروژه ای بود بر اساس زبان که در آن زنان در موقعیتی پایین تر از مردان فرض می شدند.((والیس استانلی)) و ((پتمن)) اذعان کرده اند که تصور رهایی سازی هابرماس برای فیمنیست ها مؤثر است، زیرا آن ها یک تئوری به هنجار خودآگاهانه و برابری طلب را جستجو می کنند. اصول محوری ((پروژه مدرنیته)) ایده آل هایی درباره عقلانیت و پیشرفت هستند که هابرماس تلاش می کند آنها را به عنوان موفقیت های عملی ترسیم کند.این ایده آل ها باید وارد یک زمینه ی مبهم شوند؛ زمینه ای که به وسیله ی ((جویس)) بیان شده است: (( تاریخ یک بختک (تجربه وحشتناک) است که من سعی می کنم نسبت به آن آگاهی پیدا کنم.)) چنین دیدگاهی در اسلاف مکتب فرانکفورت دیده شده است و آرا آدورنو، هورکهایمر و زیگموند روایت نیرومندی در این زمینه بودند. همچنین ((هولوکاست)) یک انتقاد ویرانگر از منطق روشن اندیشی فراهم ساخته و خطر افتادن به بربریتی را که نیچه در کابوس های خود پیش بینی کرده بود روشن ساخته است. برای مثال هیتلر در مرحله اول، تکنیک های نظم اجتماعی را تکمیل و صرفاً به تصفیه پرداخت. اما مرحله دیگر رژیم هیتلر آگاه ساختن رجعن به اصل خویشتن بود. اخیراً حوادث مهم زیادی اتفاق افتاده اند از ژینوساید، در رواندا گرفته تا پاکسازی قومی در رژیم سابق یوگسلاوی و ... حوادث تروریستی 11 سپتامبر و نتایج آن در افغانستان و خاورمیانه نیز مثال دیگری در این زمینه است.تاریخ اخیر نشان می دهد برای هابرماس مشکل است تا روایت های کنش ارتباطی را با توجه به اختلاف زیادی که بین دولت ها در زمینه ی فرهنگ و ایدئولوژی به وجود آمده است کامل کند و تحت قاعده ای کلی درآورد. از نظر هابرماس، عقلانیت، آزادی و عدالت مسائل نظری صرف نیستند که فقط مورد بحث قرار گیرند بلکه تکلیفی عملی هستند که مورد تقاضا  واقع می شوند، تحقق پیدا می کنند و دارای تعهد هستند

منبع : Transnational aspects of the Kurdish question

نویسندگان : جیسون . ال. پاول – هری .آر. مودی

ترجمه از انگلیسی : مهدی قادری