تبیین تفسیری خود کشی

به دلیل تاثیر ماندگار رویکرد دورکیمی بر مطالعه خودکشی،تاکنون اغلب پژوهش های انجام شده در این زمینه،از این رویکرد،پیروی کرده اند. در زمان دورکیم،سایه ی روان شناسی بر جامعه شناسی سنگینی می کرد و همین امر سبب شد تا وی برای کنار نهادن سلطه روان شناسی،کوشش زیادی صرف کند.نتیجه تلاش های او،به ظاهر جامعه شناسی را خالص کرد اما در واقع آن را از چیزهایی که نمی باید،پیراست.تاکید بیش از حد دورکیم به واقعه اجتماعی به عنوان چیزی خارجی نسبت به شعور افراد و قهری دانستن آن و هم چنین جدا دانستن آن از تفکر،سبب شد تا وقایع اجتماعی،به کلی از دایره فرد،ذهن و تفسیر او خارج شوند.

دورکیم از بنیان گذاران جامعه شناسی است و شاید بتوان او را نخستین کسی دانست که با اقدامات متعددش،به جامعه شناسی رنگ و بوی واقعا علمی بخشید.هم او بود که با تاسیس سالنامه جامعه شناسی،تاثیری عمیق بر ذهن دانشجویان اولیه این رشته بر جای نهاد.از سوی دیگر پژوهش دورکیم،پیرامون "خود کشی"در کنار اثر مهم دیگر وی یعنی "صور ابتدایی حیات دینی"،سمبل های اندیشه وی در زمینه جامعه شناسی هستند.تاکنون هیچ جامعه شناسی مطرحی،دعوی دورکیم در باب خودکشی را جز به روش دورکیمی نمی توان مطالعه کرد.

شاید اگر آثار مهم دورکیم مانند مارکس درباره طبقه بود،نیازی به نقد جدی آن ها در جامعه علمی ایران وجود نداشت.چون عده ای زیادی را عقیده بر این است که در ایران،اساسا طبقه به معنای مورد نظر مارکس وجود ندارد.به تبع  چنین بیانی،نزاع طبقاتی هم خالی از موضوعیت می شود.اما دورکیم درباره خودکشی، تحقیق کرده است که یکی از آسیب های جدی جامعه ایران و به ویژه استان های غرب کشور است.عموم پژوهش های صورت گرفته در این زمینه نتوانسته اند تبیین درستی از واقعه خودکشی ارائه دهند.از این رو به رفع این مشکل هم کمک نکرده اند.راه حل چنین مشکلی(مشکل مطالعه خودکشی)را باید در رویکرد پژوهشگران به موضوع مورد مطالعه جست و جو کرد.به نظر می رسد،نزدیک به صد سال پس از درگذشت دورکیم و بیش از صد سال پس از نگارش کتاب خود کشی،لازم است.آن را مورد نقد قرار دهیم و ضمن آن،رویکرد های دیگری را برای مطالعه این پدیده ارئه دهیم.ما در ادامه با توجه به مقدمات فوق،سعی می کنیم،تفسیری عقل پسند از خود کشی از دیدگاه رویکرد تفسیری ارائه کنیم که در عین حال با مجموعه عناصر فرهنگی جامعه ای که خودکشی در آن تفسیر می شود،همخوانی داشته باشد.

تبیین تفسیری خودکشی چگونه ممکن است؟وقتی سخن از تبیین تفسیری به میان می آوریم،خود را به دیدگاه وِبر نزدیک می کنیم که معانی اجتماعی کنش ها را مورد توجه قرار می دهد.بر اساس رویکرد وبری پژوهش های زیادی در زمینه خودکشی انجام نشده است.یکی از این معدود کار ها،کتاب جک داگلاس(1967)است با همین نام.این کتاب که به نظر یان کرایب،ممکن است به لحاظ فنی،بررسی"وبری" نباشد اما خود را متوجه معنای خودکشی از دید کنشگران می کند.او استدلال می کند که می توان از معانی ای که جامعه ای خاص به خود کشی می دهد،تصویری ایجاد کرد.او توجه را به سمت آن چه می توان  خودکشی به منزله ی کنش عقلانی نامید،جلب می کند-به منظور اجتناب از رنج بیشتر،انتقام گرفتن از شخص دیگر،به منظور اجتناب از خفت و خواری ،ورشکستگی،یا برای بیان نمادین{علیه}ارتشی اشغال گر؛در این جا ابعاد ساختاری و اشکال همبستگی اجتماعی مورد توجه قرار نمی گیرد.

مروری بر انواع خودکشی از نظر دورکیم :

ما سعی داریم در این نوشتار با رویکردی کاملا وبری به تبیین تفسیری و ناب در زمینه خودکشی،دست پیدا کنیم.تمرکز ما در سراسر این نوشتار بر خودکشی غرب کشور و به ویژه استان ایلام است.برای این منظور،شاید بد نباشد بحث خودکشی را از دیدگاه دورکیم آغاز کنیم.وی چهار نوع خودکشی را بر می شمارد:1- خودکشی خودخواهانه2- خودکشی دیگر خواهانه3- خودکشی تقدیر گرایانه4- خودکشی آنومیک.

خود کشی خود خواهانه در جوامعی رخ می دهد که همبستگی اجتماعی آن ها کم باشد.علاوه بر این افراد جامعه خود را مسئول عملکرد خود می دانند یعنی تقدیر و سنت در تصمیم گیری های آنان جایگاهی ندارد.فرد به هنگام مواجهه با مشکلات و زمانی که با ناکامی روبرو می شود،خود را مقصر می دانند و چون با سایر اعضای جامعه همبستگی بالایی هم ندارد تا در مواقع بحرانی او را در پناه خود بگیرند،به راحتی دست به "تنبیه"خود می زند و این یعنی اقدام به خودکشی.

خود کشی دیگر خواهانه، تقریبا نقطه مقابل خود کشی خودخواهانه است و داستان دیگری دارد.در این جا،همبستگی اجتماعی به حدی بالاست که افراد حاضرند در راه آرمان های جامعه خود یا برای نجات یا زنده ماندن دیگران،جان خود را از دست بدهند.عمل خودکشی در این موقعیت،به معنای تقصیر یا قصور فرد نیست.او با این عمل خود در پی عمل به دستورات یا مشوق های "جامعه"است و با کشتن خود به "پاداش"،دست می یابد.

در خودکشی تقدیرگرایانه،باز هم فشار سنت ها بالاست به طوری که فرد را مجبور به اطاعت از خواست های جامعه می کند.یک بیوه هندی نمی تواند به میل خود،پس از فوت همسرش خودکشی نکند.این عمل بیوه ها ربطی به همبستگی اجتماعی بالا ندارد.بیوه ممکن است پس از در گذشت همسرش،تنها نقطه وصل اش را با جامعه از دست داده باشد اما این تنهایی ناشی از مردن همسر نیست که او را به خود کشی وا می دارد بلکه فرمان قهرآمیز جامعه،وی را به اطاعت وا می دهد.

چهارمین نوع خودکشی،که دورکیم آن را آنومیک می نامد،خاص جوامع در حال گذار و بحرانی است.افراد چنین جوامع از نظم قدیم گسسته اند و هنوز به نظم جدید نپیوسته اند.بنابراین هنجارهای روشنی که بتواند رفتار آن ها را تنظیم کند،وجود ندارد.روشن نبودن هنجارها و بدتر از آن،تناقض هنجارها به معنای سردرگمی افراد است.در چنین شرایطی برای رهایی از فشارهای موجود به سوی خودکشی رانده می شوند بلکه خود را"خلاص"بیابند.

در ادامه سعی میکنم با توجه به شناختی که از کلیت جغرافیای فرهنگی غرب کشور و به ویژه استان ایلام دارم،بر اساس استدلال نظری،ثابت کنم که افراد خودکشی کننده در این مناطق،مشمول هیچ یک از چهار نوع خودکشی دورکیم نمی شوند.

یک-خودکشی های غرب کشور نمی توانند خودخواهانه باشند زیرا بافت اجتماعی اغلب شهرهای این منطقه،کماکان سنتی است و به رغم پیشرفت های تکنولوژیکی و گسترش شهرنشینی،روابط مردم از قواعد شهرنشینی و مدرنیته غربی،پیروی نمی کنند.به عبارت دیگر بر خلاف شهر های غربی،که به قول زیمل،با "مغز"شان تصمیم می گیرند،در این جا تصمیم گیری ها عمدتا بر اساس"قلب" است.شهرت عموم ایرانی ها،حتی ساکنان کلان شهرها به مهمان نوازی،به معنای غلبه قلب بر مغز است زیرا مهمان نوازی با عقلانیت ابزاری ناسازگار است.هنوز روابط اجتماعی در ایران و غرب کشور،صمیمی و عاطفی است و تاملی در مشخصات فردی خودکشی کنندگان نشان می دهد که تقریبا اکثریت آن ها نه تنها فرد گرا و مدرن نیستند بلکه در دل سنت ها زندگی می کنند و گاه سواد خواندن و نوشتن هم ندارند و مسئولیت فردی حادی که کوتاهی در انجام آن بر شانه شان سنگینی کند،نداشته اند.

در جامعه ایران اگر چه اعتقاد به تقدیر و سرنوشت(تا حدودی متاثر از آموزه های دینی)،وجود دارد اما تقدیر گرایی ایرانی با آن چه در هند سبب خودکشی بیوه ها می شود،از اساس،متفاوت است.در آن جا تقدیر گرایی در زمینه ای خاص،نهادمند شده است به اعمال(خودکشی)و صورت بندی های خاصی(کاست)منجر می شود وبا اعتقادات مذهبی به شدت گره خورده است.در آن جا هیچ کس را با یارای مقابله با تقدیر گرایی نیست.حتی کوشش های گاندی هم نتوانست این سنت ها را به کلی دگرگون کند.کاست ها نیز بر اساس همین اعتقادات تقدیر گرایانه شکل گرفته اند و در طول قرن ها دوام یافته اند.شدت این سنت ها به حدی است که پای قانون برای حل آن ها به میان کشیده شده است.

اما در غرب کشور،دعوای دو "جاری"و اقدام یکی از آن ها به خودکشی در گرماگرم همان دعوا چه ربطی به تقدیر دارد؟تقدیر،اگر چه در هند لازم الاتباع و لازم الاجراست اما اجرای آن ربطی به خود فرد ندارد او مجبور به اجرای آن است.فرمان از جای دیگری صادر می شود.در دعوای دو جاری،فرد اقدام کننده به خودکشی،خودش تصمیم گیرنده است.او خودش"فکر" می کند و بعد دست به اقدام می زند.او در همین فرصت کوتاه و در حالی که ذهن اش مشغول مدیریت دعواست،به همه جوانب خودکشی می اندیشد؛به شوهرش،به بچه هایش،به پدر و مادرش،به طرف مقابلش،به همسایه ها،به اقوام و واکنش ها و سرنوشت آن ها پس از مرگ خود.او می تواند از خودکشی،خودداری کند ما یک بیوه در حالی که ممکن است به همه این امور فکر کند اما یک راه بیش تر ندارد.

اغلب خودکشی های غرب کشور از جنس خودکشی های پس از دعوای دو جاری فوق الذکر است.خود کشی کنندگان برای جلب رضایت دیگران،دست به خودکشی نمی زنند،پاداشی برای شان،متصور نیست بلکه اغلب،به شیوه های گوناگون تنبیه میشوند.هدفی متعالی در میان نیست و کسی رضایت مندانه برای نجات دیگران از رنج و زحمت و آسیب دیگران(کاری که تخریب چی های جنگ انجام می دهند)،دست به خود کشی نمی زند.آن چه مهم است به سرانجام رساندن یک"پروژه" است؛پروژه ی غلبه بر"دیگری".نابودی"خود"،تنبیهی است برای ناکامی در به سرانجام رساندن پروژه ی غلبه بر دیگری.در حالی که خود کشی دیگر خواهانه دورکیم در پی رسیدن به پاداش های اجتماعی است.

خود کشی آنومیک،ارتباط و شباهت ظریفی با خودکشی خودخواهانه دارد.در واقع جامعه ای که بر آنومی ناشی از سست شدن یا روشن نبودن و حتی تناقض هنجار ها غلبه کرده باشد،به مرحله ای از مدرن بودن و فردگرایی می رسد که افراد،خود را مسئول اعمال خود می دانند و اگر شکست بخورند،خود را سرزنش یا تنبیه می کنند؛خودکشی هم،بالاترین درجه ی تنبیه خود است.

جامعه ایران،طی قرن های اخیر اگر چه دچار دگرگونی های زیادی شده است اما هیچ کدام از این دگرگونی ها نتوانسته است،شیرازه جامعه را از هم بگسلاند.اگر میان یک پارچگی اجتماعی و یک پارچگی نظام ها تفاوت قائل شویم،به نظر می رسد در جامعه ایران،آن چه اغلب آسیب دیده است،یک پارچگی نظام بوده است وبه دلیل قوت و استحکام همبستگی های اجتماعی،جامعه ما به وضعیتی که جامعه فرانسه و اروپای قرن نوزده با آن روبه شد،دچار نشده است.بنابراین نمی توان از خودکشی آنومیک در جامعه ایران،سخن به میان آورد.البته شاید چنین دفاعی در مورد کلان شهر های ایران با انتقاد رو به رو شود به همین دلیل از پافشاری بیش از حد بر آن خودداری می شود اما یقینا در مورد غرب کشور،دفاعی منطقی است.

غرب کشور،به رغم تحمل 8 سال جنگ تحمیلی،نه تنها با تضعیف هنجار ها مواجه نشد بلکه در مجموع،این پدیده موجب تقویت هنجار ها و نیز یکپارچگی اجتماعی مردم شد.مردم در زمان جنگ نه تنها با روشن نبودن هنجار ها رو به رو نبودند بلکه هنجار ها با قوت و به خوبی برایشان ترسیم می شد.حوادث جنگ به غلبه دشمن منجر نشد.بنابراین فرهنگ و هنجار های جامعه دچار دگرگونی نشد ومردم هم از این بابت سردرگمی نداشتند.از این رو خود کشی آنومیک،موضوعیت خود را از دست می دهد.

دیدگاه وبری می تواند در چند زمینه با دیدگاه دورکیمی مشترک باشد: 1- مسلما خودکشی با زمینه های اجتماعی ارتباط دارد،2- ضعف و قوت همبستگی ها در میزان خود کشی ارتباط دارد.

اما این دو رویکرد در زمینه های زیر با هم متفاوت اند:

1-زمینه های اجتماعی در دیدگاه وبری،رنگ و بوی فرهنگی تری دارند؛به عبارت دیگر،نماد ها و تفسیر آنها اهمیت بیش تری می یابند،2-همبستگی های اجتماعی در نوع خودکشی تاثیری ندارد زیرا در رویکرد وبری،اساسا نوع خودکشی اهمیتی ندارد زیرا در رویکرد وبری،اساسا نوع خود خود کشی اهمیتی ندارد و جدال بر سر نام گذاری انواع خود کشی وجود ندارد بلکه مهم تفسیر فرد از نماد هاست،صرف نظر از این که به چه نوعی از خود کشی منجر شود.

"دکتر اصغر احمدی"

منبع:chroweekly